شكسپير ميگه:
خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ...
خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...
خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد!
|
میکده... | ||
|
طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن داشته باشد!
روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را... به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!» [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:32 ] [ مجتبی ]
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید. وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه... حالا من کى مى تونم برم خونهمون ؟ [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:30 ] [ مجتبی ]
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟” صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.... [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 18:7 ] [ مجتبی ]
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید. او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند. وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟» مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگه خیلی پررویی می خواست! او حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد . . . یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد [ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 18:58 ] [ مجتبی ]
عمر
گر نبود خنگ مطلا لگام زد بتوان بر قدم خويش گام ور نبود مشربه از زر ناب با دو كف دست توان خورد آب ور نبود جامه ي اطلس تو را دلق كهن ساتر تن بس تو را جمله كه بيني همه دارد عوض وز عوضش گشته ميسر غرض آن چه ندارد عوض اي هوشيار عمر عزيز است غنيمت شمار! (شيخ بهايي) [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 17:10 ] [ مجتبی ]
الهی! نـــام تو مــا را جواز! و مهــــــر تو ما را جهــاز!
الهی! شنــاخت تو ما را امان! و لطف تو مـــا را عیـــان ـ الهی! فضـــل تـــو ما را لوا,کنف تــــو ما را ماوی !
الهی! ضیعفان را پناهی قاصدان را بـــر سراهی مومنـــــان را گواهی چه بود که افزایی و نکاهی؟
الهــــی! چه عزیز است او که تو او را خواهی! ور بگریزد او را در راه آریی. طوبی آنکس را کـــه تو او رایی! آیا که:تا از ما خــــود کرایی؟ (خوجه عبدالله انصاری)
[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 20:28 ] [ مجتبی ]
درد را از هر طرف که بخوانی درد است دریغ از درمان که عکسش نامرد است **** این دو کار بر نیاید از هیچ فرد مردی ز نامردو نامردی زمرد **** در کوی نیکنامان مارا گذر ندادند گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 14:16 ] [ مجتبی ]
به سلامتی اون پسری که خورشید رو سیاه نقاشی کرد
معلم ازش پرسید.: پسرم. چرا خورشید روسیاه کشیدی؟ پسر فکری کرد و گفت:(خورشید رو سیاه کشیدم تا پدرم وقتی زیر افتاب کار میکنه سیاه نشه) دستهای پدربه سلامتی اون پسری که وقتی ۱۰ساله شد باباش زد توی گوشش و چیزی نگفت وگریه نکرد. ۲۰ساله شد زد تو گوشش چیزی نگفت و گریه نکرد.وقتی ۳۰ سالش شد باباش زد توی گوشش گریه کرد باباش گفت این همه سال زدم گریه نکردی الان چرا گریه می کنی
پسر جواب داد:چون آن وقتها دستت نمی لرزید سلامتی پرچم سه رنگ تخم مرغ دو رنگ رفیقای گل یرنگ به سلامتی بیل! که هرچه قدر بره تو خاک، بازم برّاقتر میشه به سلامتی سیم خاردار! به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست به سلامت افتابگردان چون به گل آفتابگردان گفتند: چراشب ها سرت را پایین می اندازی؟ گفت :ستاره چشمک می زند، نمی خواهم به خورشید خیانت کنم.......... و به سلامتی میخی که هرچی توسرش زدن خم نشد. سلامتی رفیق هایی که از پل نامردی رد نمیشن. ولی تو دریای مردانگی غرق میشن [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 14:4 ] [ مجتبی ]
مگسي را كشتم...
نه به اين جرم كه حيوان پليديست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر يك به صد است
طفل معصوم به دور سر من مي چرخيد
به خيالش قندم
يا كه چون اغذيه ي مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
اي دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبي بود
من به اين جرم كه از ياد تو بيرونم كرد
مگسي را كشتم!!!
![]() زنده یادحسین پناهی علم یا ثروت؟
كودكي كه مي داند گريه هاي مادرشـــــــــــ، تنـــــــــــ فروشي هاي خواهرشــــــــــ، دستـــــــــــ هاي پينه بسته پدرشـــــــ و گرسنگي خودشـــــــ، همه از بي پوليستــــــــــــ، چگونه در مدرسه بنويسد كه علمـــــــــــ بهتر است يا ثروتـــــــــــ؟ [ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 15:32 ] [ مجتبی ]
آینده ها بزرگ جلوه می کنند ولی وقتی گذشتند می فهمیم نا چیز بودند(مترلینک) هیچگاه برای آغاز دیر نیست بس که به خود بگویم این بار کار ناتمام را پایان می دهم(ارد بزرگ) آن که به خدوند پاک و مهربان بش از دیگران امید و بیم بسته بیش از همه در خور ستایش است(بزرگمهر) زکات دادن روزی را می افزاید(امام باقر (ع)) ادامه مطلب را بزنید... ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 16:47 ] [ مجتبی ]
دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند. ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد. او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .» دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.» [ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 16:32 ] [ مجتبی ]
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم در حنجرهام شور صدا نیست رفیق یک لحظه دلم ز غم جدا نیست رفیق بگذار که قصه را به پایان ببرم آخر غم من یکی دو تا نیست رفیق . . . از ما که گذشت ولی به دیگری موقتی بودنت را گوشزد کن تا از همان اول فکری به حال جای خالیت کند . . . نامه هایم که چراغ قلبت را روشن نکرد ! امشب تمامشان را بسوزان شاید بتوانی تنهایی ات را ببینی . . یاد آن روزی که یاری داشتیم / این چنین خوار نبودیم ، اعتباری داشتیم ای که ما را در زمستان دیده ای با پشت خم / این زمستان را نبین ، ما هم بهاری داشتیم . [ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 16:19 ] [ مجتبی ]
شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد! [ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 15:46 ] [ مجتبی ]
بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شوم وزجان ودل يارم شوي تاعاشق زارت شوم من نيستم چون ديگران،بازيچه بازيگران اول به دارم آرم تورا، وانگه گرفتارت شوم. (رهي معيري) [ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 14:56 ] [ مجتبی ]
يك شبي مجنون نمازش را شكست بي وضو در كوچه ليلا نشست عشق آن شب مست مستش كرده بود فارغ از جام شرابش كرده بود گفت : يارب ازچه خوارم كرده اي ؟ برصليب عشق دارم كرده اي خسته ام زين عشق دلخونم نكن من كه مجنونم تو مجنونم نكن مرد اين بازيچه ديگر نيستم اين تو و ليلاي تو من نيستم گفت : اي ديوانه ليلايت منم در رگت پنهان و پيدايت منم سالها با جور ليلا ساختي من كنارت بودم و نشناختي !!! [ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 14:53 ] [ مجتبی ]
مردم هم مثل ميخ ها ، وقتي جهتشان را گم ميكنند، تاثيرشان را از دست مي دهند و شروع مي كنند به خم شدن.
صداقت در مقابل سياست ديگران، سادگي است و سياست در مقابل صداقت ديگران ، خيانت... (دكتر علي شريعتي) [ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 14:44 ] [ مجتبی ]
الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ای... ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 14:46 ] [ مجتبی ]
.. یاجمیل ...
به چه مانند کنم ... موی پریشان تو را !!! به دل تیره ی شب .. !؟ یا به یک ابر سیاه ... که پریشان شده و ریخته بر چهره ی ماه ... !؟
به چه مانند کنم ... حالت چشمان تو را ... !؟! به یکی نغمه ی جادویی ... !؟ به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر ... ! یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب .. !!!
به چه مانند کنم ... سرخی لبهای تو را ... !؟! به یکی لاله ی شاداب که بنشسته به کوه ... ! به شرابی که نمایان است از جام بلور ... ! یا به صفای گل سرخی که بخندد در باغ ... !؟
به چه مانند کنم ... خلوت آغوش تو را ... !؟ به یکی بستر گل ... ! به پرستشکده ی عشق ... یا به خلوتگه جانها که غم از یاد برد ... ! یا به یک خرمن یاس .. که آن را همه جا باد برد ... !!!
به چه مانند کنم تو را ... من ندانم ... به نگاهی تو بگو ... " به چه مانند کنم ... !؟! " مشیری برچسبها: مشیری [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 13:31 ] [ مجتبی ]
[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 14:56 ] [ مجتبی ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||